محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
102
تفسير قرآن صفى على شاه
در بيان معنى شهادة ذات احدى بر يكتايى و وحدت خود سبحانه ذات حق باشد بذات خود گواه * كه جز او نبود بيكتايى إله گشت طالع شمس وجه وحدتش * در مقام جمع وحدانيتش پس شهادت او بذات خويش داد * وين گواهى بيشتر از پيش داد بيشتر يعنى ز رسم قبل و بعد * وز قران قرب و بعد و نحس و سعد نى در آن دم شاهد و مشهود بود * غير ذاتش كو به خود موجود بود هم چنان خود شاهد ذات خود اوست * واقف از برهان اثبات خود اوست پس بتفصيل آمد از جمع وجود * واندر اين مشهد بتفصيل شهود شد بوحدانيّت خود شاهد او * بى ز غيرى در ظهور واحد او هستى اشيا زبان صانعست * كه شهادت گوى خود بيمانع است برگ و باران ريگ صحرا موج يم * ميسرايند اين شهادت دمبدم هر گياهى كز زمين رويد بر او * نقش باشد لا إله غيره نقش يعنى همره او موجد است * بر وجود خود بوحدت شاهد است در يقين گر بر شهادت زندهاى * كو در اثباتش جز او گويندهاى خود بود بر ذات خود ز اشيا گواه * نيست در هستى جز او يعنى إله وان ملايك و ان اولو العلم آگهند * شاهد اعنى بر شئونات شهند شد بوجه عدل از علم و اثر * در تفاصيل مظاهر جلوهگر هم بصورتهاى كثرت بى ز منع * كوست ظل وحدت اندر عين جمع بهر اعطاء حق هر ذى حقى * قدر استعداد او با رونقى تا چه باشد هر وجودى وسعتش * تا كند اعطا قبول از حضرتش نور خواهد شمس در اشراق خود * قدر استعداد و استحقاق خود ذرّه هم خواهد به قدر خويش نور * نى به قدر شمس كز عدلست دور پس بود حق در تفاصيل وجود * قائم بالقسط بر نظم و نمود نيست معبودى جز او كز عدل و داد * فيض رحمانى بخلق از پيش داد غالب و قاهر بود بر كل شىء * جمله مقهور اندر استيلاى وى حكمتش ترتيب اشيا را تمام * داد و كرد اعطا بهر شىء در مقام اندر اين آيت شئون اهل علم * ظاهر آمد دارى ار باور بسلم عالمى كو با ملك هم دوده است * وصف او حق با ملك فرموده است چون ملايك ذيلش از لوث دنس * پاك باشد و از هوا و از هوس علم دين از لوح خواند نز سطور * زين ره آمد در حديث العلم نور حق برد بيرونش از پندار و شك * هم چنان كآموخت دانش بر ملك اين چنين عالم لقايش در مثال * بهتر است از طاعت هفتاد سال اين چنين كس عالم ربانى است * جانش از تأييد حق نورانى است تا نيفتد كس ز گفتارم بوهم * كاهل ظاهر نيستشان زين علم سهم علم را تعميم ده باز اى حبيب * تا برد هر كس به قدر خود نصيب بهرهور گردند هر يك ز امتياز * جاى خود حداد و اسطرلاب ساز ليك گر حداد گويد بيدليل * علم من در نظم عالم شد دخيل هيچ حاجت علم اسطرلاب نيست * نظم عالم را دخيل اين باب نيست داده از كف رشتهء انصاف را * گشته منكر بهر دردى صاف را علم ظاهر در مقام خود نكوست * حكمها در شرع چون راجع به اوست علم باطن ليك گردانى مقام * اصل اسلام است و ايمان و السلام ليك اين دعوى كند هر جاهلى * تو بده تمييز اگر صاحب دلى زين سخن بگذر كه دور از نام تست * گفت دين در نزد حق اسلام تو است وان بود تسليم در توحيد او * گر مسلمانى بود توحيد جو باشد آن مبنى بر اخلاق و عمل * گر عمل نبود دروغست و دغل گفت مؤمن را تو بشناس از عمل * كافران را هم ز انكار و زلل آن بود در قول و فعلش عزم و جزم * وين نه جز انكارش اندر علم و عزم آرد اسلامى كه هست از اعتقاد * بر خدا و اوليائش انقياد انقياد حق هر آن را مدعا است * او ز جان منقاد امر اولياست بندگىّ اوليا در كفر و دين * امتحانست ار جوى دارى يقين بر ولاى اوليا خود را بسنج * بيت مارى بين تو يا مأواى گنج آدمى را نيست به زين آزمون * تا خورد زين نيل آب او يا كه خون با محك زر را شناسى از نحاس * آدمى را هم بر اين ميزان شناس مينكردند اختلاف از ناصواب * آن كسان كآمد مر ايشان را كتاب جز ز بعد از علم كآمد بر نشان * سوى ايشان احمد اعنى ز امتحان از حسد كردند در وى اشتباه * قلبها در آن خلاص آمد سياه يا حسد گشت از شناسايى حجاب * چشم يا بستند بر عمد از صواب علم يا احمد بود يا آيتش * يا كه باشد سوى ايشان نسبتش يعنى آگاه از ظهور حق شدند * وز لجاجت كافر و احمق شدند وانكه كافر شد بآيات خدا * زود آيد در حساب و در جزا [ سوره آلعمران ( 3 ) : آيات 20 تا 22 ] فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ ( 20 ) إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ ( 21 ) أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ ( 22 ) پس اگر حجت گيرند ترا پس بگوى خالص كردم وجهم را از براى خدا و آنكه پيروى كرد مر او بگوى مر آنان را كه داده شدند كتاب را و نويسندگان را كه آيا منقاد شديد پس اگر منقاد شدند پس بحقيقت راه يافتند و اگر رو گردانيدند پس جز اين نيست كه بر تو است رسانيدن و خدا بيناست به بندگان ( 20 ) بدرستى كه آنان كه كافر ميشوند به آيتهاى خدا و ميكشند پيغمبران را بناحق و ميكشند آنان را كه ميفرمايند به عدالت از مردمان پس مژده ده ايشان را به عذاب دردناك ( 21 ) آن گروه آنانند كه ناچيز كردارشان در دنيا و آخرت و نيست ايشان را هيچ يارى كنندگان ( 22 )